تبليغاتX
یک فنجان زندگی
دوشنبه نهم شهریور 1388
بنگر درون خسته ام من ماندم و دیو سیاه

قرصی ز مهتاب خموش یادی ز گیسوی خطاف

داغی ز نیرنگ شراب داغی فراتر از خصوم

در این غروب خسته دل فرجام ما خواب خلاب

 

بنگر مرا کز بوسه ای خاموش گشتم اینچنین

در دل کمندی کرده ام مست ندا نا آشنا

من ماندم و بندی گران کز غم بریده ناگزیر

از حسرتم تارک بشد ماهی ز دریا ماه ها

 

بنگر در این آباد بوم آبنوس گشته آبتاب

همچون کویری تشنه اند آبار ها و چاه ها

یخ بسته لبخند زمین افسرده گشته زین زمان

این قلب ناپاک جهان مالیده بس گلگونه ها

 

بنگر چه بیگانه شدم با شمع مستانه شدم

در بند بودم من ولی کاتم نمودم ریسمان

تا دار بندم من هوس عشقی بسازم پاک و ناب

ای بهترین عمر من تا شاد گردی شادمان

 

بنگر که شمعی گشته ام سوزم به پای تو کنون

پروانه باش و دم مزن من سوختم افسانه وار

بالی فدا کن در نهان آغوش من برگیردت

پروانه شو آزاد باش عاشق بمان دیوانه وار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:50  توسط  زهرا   | 

java script by:2steman.BLOGFA.COM