دخترک دست دراز کرد بود توی جوی کنار خیابان...
چشمش دنبال چه سوسو می زد؟؟!!...
دخترکی هر چند ژنده پوش اما زیبا ....
تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
دستش را که بیرون آورد ، دستی کوچک بود و سیبی که با ذوق به آن می نگریست....و چشمان پر اشتیاق.....
به سمتش رفتم ... حواسش دنبال سیب بود... دست کوچولوش رو که گرفتم سیب از دستش رها شد و افتاد توی جوی ... اشک توی چشماش حلقه زد .... مات موندم....
- "خوب شد سیبم رو انداختی ؟؟!!" دخترک اینو توی هق هقش گفت ...
گریه تنها حرفی بود که بینمان رد و بدل شد اون برای سیب و من...!!
بیچاره مات بود "صبر کن خودم الان می برم برات چند تا سیب می خرم عزیزم...." دستش رو که رها کردم توی چشمام زل زد و بعدش فرار و فرار ....
خواستم دنبالش بروم اما محو شده بود....
روز اول همان خیابان لب همان جوی : دخترک نیامد....
روز دوم همان خیابان لب همان جوی : دخترک نیامد....
روز سوم همان خیابان لب همان جوی : دخترک نیامد...... نا امید شدم و راه افتادم که یک دست کوچولو مانتوم رو کشید ... "خانم آدامس میخرین؟؟" برگشتم نگاهش کنم ... خودش بود زیبای من .. نگاهم که کرد شناخت خواست فرار کنه .. شاید فکر کرد دیوانه ام .... اما دستش رو گرفتم " همه آدامسهات چند؟"
همشونو خریدم ....
خندید... خنده ای که یه دنیا ارزش داشت..
می خواست بره ... " صبر کن یک چیزی برات دارم " دست که کردم توی کیفم نگاهش دنبال دستم لغزید ... " اینم دوتا سیب لپ قرمز برای خوشگل خودم... "سیبها رو با دستای کوچیکش گرفت و برق خوشحالی بود که توی چشمانش دوید .... تشکر کرد و رفت ... برگشت بهم گفت : " شما فرشته این؟؟؟"
خندیدم :" نه اگر خدا بخواهد آدم "
آدم بودن از فرشته بودن بالاتره اما کاش واقعا آدم بودم...
...
اون شب یاد این حرف دکتر شریعتی عزیز افتادم:
انسان نقطه ایست میان دو بی نهایت :
بی نهایت "لجن "
بی نهایت " فرشته"
اما چیزی که الان برایم مهم هستش اینه که دختر کوچولوی من خودش فرشته بود و همه رو فرشته می دید کاش بین این دو بی نهایت شاید نشه فرشته بود ( فرشته بودن شاید تنها آرزو است ) حداقل لجن هم نبود .... انسان بود .... انسان .....

پی نوشت : شاد باشین و حداقل بی نهایت " آدم " یا - بی نهایت " فرشته"

