تبليغاتX
یک فنجان زندگی
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386

 

 

من انسانم و گرفتار در بند انسانیت

من انسانم و اسیر قوانین انسانی

گمشده در زنجیره های ساخته شده انسانی ، دست و پا بسته ، آزادی گم شده است انسان ها آزدای را ربوده اند ، چشمان پر رویا و قلبم لبریز آمال و آرزوست و انسان ها راه رسیدن به آروزیم را چه صعب العبور کرده اند ، آفتاب گردان شده ام ، رو به سوی خورشید دارم و ابرها خورشید را از من دریغ می کنند..... اسیر شده ام در دام سنت های ساختگی ..... آیا سنت ها اینگونه بودند؟؟!! بذری بودم در آغوش خاک با آب بزرگ شدم با نور رشد کردم با نسیم یگانه شدم ، با جویبار یکی شدم ، آزادی را نیافتم ....

دندان های پوسیده و خراب جایی برای درخشش دندان سالم نگذاشتند ...

برگ خزانی شدم و دستخوش بادهای موسمی....

از خاک گرفته شدم ، به خاک میروم باز ، هیهات که خاک بودن را نیز دریغ میکنند

اندیشه پر است از سخن ، اما مبادا سخنی گویی و حق را جویی ، مجال سخن نیست مبادا زنجیری به پایت بندند ، مبادا گناهکار بشمرندت ، مبادا اسیرت کنند .....

خدای من عدالتی دارد که هیچ مکانی نتوانش یافت...

آری مکان مکان سخنوری نیست و مجالی برای سخن نیست ....

آری آزادی چیزی نیست جز مجالی برای بهتر اندیشیدن...

 

 

پی نوشت : پی نوشتی ندارم گاه گویه هایی بود از یک آرزومند آزادی . فقط همین

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:28  توسط  زهرا   | 

java script by:2steman.BLOGFA.COM